اولین دوره ی آموزش مجازی شرف النور (کلیک کنید)

کسانی که خداوند نمی گذارد به مقام قیام برسند(جلسه هفتم درس نماز با رویکرد معارف قرآنی)

جلسه ی هفتم استاد سید محمد حسین عظیمی
موضوع: کسانی که خداوند نمی گذارد به مقامِ قیام برسند
*** ویرایش شده توسط واحد پژوهش مؤسسه شرف النور ***

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین
رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلاةِ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي رَبَّنا وَ تَقَبَّلْ دُعاءِ


مقام نهایی انسانیت


در جلسات قبل به این نتیجه رسیدیم که مقام “اقامه ی نماز” مقام بسیار بلندی است و مقام نهایی انسانیت است؛ یعنی انسان به اوج که رسید، تازه در خواست می کند که رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلاةِ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي. گفتیم: کسی می تواند به مقام ولایت برسد که به مقام اقامه ی نماز رسیده باشد؛ و این جمله ای که ما در زیارت نامه ها می خوانیم ” أَشْهَدُ أَنَّكَ‏ قَدْ أَقَمْتَ‏ الصَّلَاةَ ” معنای آن همین است که شهادت می دهم تو به مقام اقامه ی نماز رسیده ای؛ در نتیجه صلاحیت ولایت کردن داری! و این ولایت کار تو است، و نه کار کسی که به مقام اقامه ی نماز نرسیده است! و برای این که انسان به مقام اقامه ی نماز برسد باید قیام کند. “قیام کند” یعنی این که باید به فعلیت برسد؛ یعنی باید استعداد های بالقوه ی او، در وجود او، بالفعل شود.


قیام


این اصطلاح “قیام” و پابرجا شدن در ادبیات فارسی خود ما هم زیاد استعمال می شود…؛ مثلاً فرض کنید که اگر شما به یک بنگاه مراجعه کنید برای خریدن یک اتومبیل و آن شخص بخواهد که یک اتومبیلی را به شما معرفی کند، و به شما نشان بدهد، به شما این طور می گوید که این ماشین روپایی است! “ماشین روپا” یعنی “ایستاده” است؛ “ایستاده” کنایه از به فعلیت رسیدن است. می گوید “روپاست”، ایستاده یعنی اینکه تمام استعدادهای او به فعلیت رسیده است. به عنوان مثال خود انسان موقعی که خوابیده است، قدرت او خیلی کمتر از آن موقعی است که نشسته است؛ موقعی که نشسته، قدرت او خیلی کمتر از موقعی است که ایستاده است؛ لذا ایستادن کنایه گرفته شد برای “به فعلیت رسیدن”. اگر فرمود إِذا قامُوا إِلَي الصَّلاةِ یا إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلَاةِ، معنای آن این است که شما زمانی که برخاستی…؛ “برخاستی” منظور این نیست که فقط از جای خودت بلند شدی؛ خیر! برخواستی که آماده شوی! یعنی درون خود را و بیرون خود را آماده کرده¬ای، مهیّا کرده¬ای و استعدادهای خود را به فعلیت رساندی تا بتوانی به مقام اقامه ی نماز برسی.


قاعده ی مسیر


اما نکته¬ای که این جلسه می خواهیم اضافه کنیم این است که: آن هایی که با خداوند درست معامله نکرده اند، خدا نمی گذارد که به مقام قیام برسند؛ به مقام “قیام” که نرسیدند، به مقام “اقامه¬ی نماز هم نمی رسند. یک قاعده ای را ما در بحث قواعد قرآنی مطرح کردیم که قاعده ی بسیار مهمی است و در زندگی ما هم خیلی جریان دارد به نام “قاعده ی مسیر”؛ قاعده¬ی مسیر این‌ بود که “خداوند با انسان ها همان کاری را می کند که انسان ها با خدا کرده اند”؛ یا به تعبیر دیگر، نوع برخورد و تعامل خدا با انسان، آینه¬ی تعامل انسان با خدا است؛ تو با خدا چه کردی؟ خدا هم با تو همان کار را می کند! لذا قرآن فرمود اُذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ اگر یادم کنید، یادتان می کنم؛ یعنی من با شما همان کاری را می کنم که شما با من کردید! مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ مکر می کنند پس خدا هم مکر می کند! عده ای استهزاء کردند اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ؛ عده ای به سُخریّه گرفتند، پس خداوند هم ایشان را به سخریه گرفت وَالَّذِينَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدًی؛ في قُلوبِهِم مَرَضٌ آن هایی که در قلوب آن ها مرض بود، مرضی بر مرض آن ها افزود! یعنی در کل خدا با انسان همان کاری را می کند که انسان با خدا می کند؛ لذا شما نباید از خدا توقعی داشته باشید، غیر از آن چه که خود شما انجام می دهید.


خدعه و نیرنگ خداوند!


از جمله کارهایی که خدا در مقابل ما انجام می دهد این است که إِنَّ الْمُنَافِقِينَ يُخَادِعُونَ اللَّهَ منافق با خدا خدعه می کند، و نیرنگ می زند؛ موقعی که منافق با خدا خدعه می کند، خدا هم با او خدعه می کند! إِنَّ الْمُنَافِقِينَ يُخَادِعُونَ اللَّهَ وَهُوَ خَادِعُهُمْ – که البته این قاعده مسیر را دوستان اگر خواستند بیشتر مطالعه کنند، به “قواعد قرآنی” مراجعه کنند و حتماً هم مراجعه کنند…، مطالب زیبایی را آن جا دریافت می کنند — این ها با خدا خدعه کردند، خدا هم با این ها خدعه کرد! اما خدعه ی خدا با اینان چیست؟ خدعه ی خدا با این ها این است که وَإِذَا قَامُوا إِلَى الصَّلَاةِ قَامُوا كُسَالَىٰ، زمانی که برمی خیزند برای اینکه نماز بخوانند، خدا نمی گذارد که برخیزند!؛ “برخاستن” یعنی چه؟ کسی که برمی خیزد تا کاری را انجام دهد، به این معنا است که من آماده ام، و مهیا هستم و تمام استعدادم را جمع کرده ام؛ این انرژی را یک جایی جمع آوری کرده ام و منتظرم که فرصت فراهم شود تا آن انرژی را آزاد کنم و آن کار را انجام دهم اما خدا نمی گذارد! إِذَا قَامُوا إِلَى الصَّلَاةِ قَامُوا كُسَالَىٰ.


داستان حضرت شعیب و شخص گنه کار


مولوی این داستان را که “خدا نمی گذارد” این طور بیان می کند:
آن یکی می گفت در عهد شعیب که خدا از من بسی دیده است عیب
چند دید از من گناه و جرم ها وز کرم یزدان نمی گیرد مرا
یعنی در حقیقت شخصی طعنه ای زد به حضرت شعیب، که شما گفتی اگر گناه کنی چه می شود و چه می شود…؛ اما ما این همه گناه کرده ایم، لکن این قدر خدا کریم است که کاری به کار ما ندارد! امروز هم متاسفانه این حرف ها در میان جامعه ی ما خیلی مطرح است که عده ای گناه می کنند و می گویند “آقا! خدا ما را می بخشد و خدا کاری به کار ما ندارد؛ شما چرا این قدر به ما گیر می دهی، اگر خدا می خواست ما را اذیت کند، یک سنگی از آسمان نازل می کرد که بر سر ما بیفتد! در حالی که خداوند ما را نمی گیرد و کاری به کار ما ندارد!
چند دید از من گناه و جرم ها وز کرم یزدان نمی گیرد مرا
خدا کریم است و از من گذشت…!
حق تعالی گفت در گوش شعیب درجواب او فصیح از راه غیب
که بگفتی چند کردم من گناه وز کرم نگرفت در جرمم اله
عکس می گویی و مقلوب ای سفیه ای رها کرده ره و بگرفته تیه
چند چندت گیرم و تو بی خبر در سلاسل مانده ای پا تا به سر


چگونگی خدعه ی الهی


خدعه¬ی الهی همین است که اگر کسی را گرفت و اگر عذاب الهی بر کسی نازل شد، نمی گذارد که خود او بفهمد که گرفتار شده است! نمی گذارد که خود او بفهمد که دست و پای او بسته شده است! فرمود وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ اگر با این کُفَّاری که ایشان می فرماید جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا و آن هایی که فِي أَعْنَاقِهِمْ أَغْلَالًا فَهِيَ إِلَى الْأَذْقَانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ، اگر با این ها شما صحبت کنید، آن ها معتقدند که خودشان آزادند و ما در بندیم؛ اما خداوند می فرماید که این ها در بندند و این ها گرفتار شده اند، اما کاری کردیم که خود ان ها نفهمند که در بندند! و خود آن ها نفهمند که گرفتارند. در حقیقت عذابی الهی بر این ها نازل می کند و خدعه ای که خداوند متعال به این ها می زند از قبیل سرطان است؛ فرق سرطان با مرض های دیگر آن است که درد ندارد! و چون درد ندارد، مریض نمی فهمد که مریض است.


فائده ی درد


خیلی ها از درد فراری اند؛ در حالیکه درد بسیار چیز خوب و عالی است که خداوند در وجود انسان قرار داده است!
به قول مولوی که گفت:”هر که را درد است او بَرده است”؛ بی دردی بد است! سرطان، چون بی درد است، زمانی انسان آن را می فهمد که آن غده¬ی سرطانی، تمام وجود او را گرفته باشد و دیگر چاره ای جز مردن ندارد! اما آن جایی که انسان بلافاصله دردش می گیرد، انسان درصدد درمان برمی آید.
نباید از درد فرار کرد! درد، مثل عقربه های است که در اتومبیل تعبیه شده است…؛ آمپر آب، یک عقربه ای دارد و موقعی که ماشین به جوش می آید، عقربه می چسباند! خب این عقربه، آن راننده را خبر می کند که مشکلی وجود دارد! لذا می ایستد و مشکل ماشین خود را رفع می کند و در نتیجه موتور ماشین نمی سوزد! اما اگر آن عقربه نبود، موتور منفجر می شد و می سوخت و از بین می رفت و کار از کار می گذشت!
اینکه “خداوند می گیرد” به این معنا است که خداوند با انسان ها خدعه می کند و نمی گذارد که خود آن ها بفهمند که گرفتار چه بلایی شده اند! و بعد مولوی مثال می زند؛ مثال های متعددی می زند؛ می گوبد ببینید: اگر یک دیگی سیاه شده باشد، هر چه سیاهی بر این دیگ اضافه شود، معلوم نمی شود؛ اما اگر دیگ نو و تازه باشد ذره ای دوده که بر آن بنشیند معلوم می شود!.
شما اگر بر کاغذ سفیدی خط بنویسید خط رامی شود خواند، معلوم و مفهوم است؛ اما اگر بر خطی، خط بنویسید، یک بار نوشتید و بار دوم روی آن بنویسید، دیگر مفهوم نیست! اگر بار سوم بنویسید که دیگر هیچ چیز مفهوم نخواهد بود.


نشانه ی این نوع گرفتاری!


حضرت شعیب رفت و همین نکته ها را به آن شخص گفت که: خداوند تو را گرفته است ولی نگذاشته است بفهمی که گرفته شده ای! تو خدعه کردی، خدا هم با تو خدعه کرده است…!
چون شعیب این نکته ها با او بگفت زان دم جان در دل او گل شکفت
او متوجه شد که خبرهایی در عالم هست که او از آن خبرها بی خبر است…
جان او بشنید وحی آسمان
یه سوال خوبی کرد از حضرت شعیب، آنگاه “ایمان آورده” شد
گفت اگر بگرفت ما را کو نشان؟
گفت اگر خدا مرا گرفته است و خودت گفتی که “چند چندش گیرم و او بی خبر!” نشانه ی اینکه خدا مرا گرفته است چیست؟ شعیب برگشت پیش خدا که خدا این نشانه می خواهد؛ نشانه¬ی اینکه او را گرفته ای چیست؟
گفت یا رب دفع من می گوید او آن گرفتن را نشان می جوید او
گفت ستارم نگویم رازهاش جز یکی رمز از برای ابتلاش
شعیب از خدا درخواست کرد که نشانه ای که او را گرفته ای چیست؟ خدا فرمود “من ستار العیوب” هستم؛ حتی برا تو حضرت شعیب هم عیب بندگانم را فاش نمی کنم، اما چون خودش خواسته یکی از رازها را برای ابتلاء او و برای رشد او بیان می کنم!
یک نشان آن که می گیرم ورا آنکه طاعت دارد از صوم و دعا
وز نماز و از زکات و غیر آن لیک یک ذره ندارد ذوق جان
می کند طاعات و افعال سنی لیک یک ذره ندارد چاشنی
طاعتش نغز است و معنی نغز نی جوزها بسیار و در وی مغز نی
ذوق باید تا دهد طاعت بر مغز باید تا دهد دانه شجر
خدا فرمود که یکی از علائمی که شان می دهد من او را گرفته ام این است که این شخص نماز می خواند، روزه می گیرد، اهل ظاهر است، اما درون این ظاهر، مغز و معنا نیست! گردو دارد اما گردوی او مغز ندارد!
طاعتش نغز است و معنی نغز نی جوزها بسیار و در وی مغز نی


خود را آزمایش کنیم!


یکی از چیزهایی که ما می توانیم روی خود آزمایش کنیم، همین است. ببینید یک نفر مثل حافظ گفت که
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
اما من نماز می خوانم و می بینم که هیچ اتفاقی نمی افتد! از اول تا آخر نماز حواس من به این است که حالا تلفن زنگ می زند یا اتفاق دیگه ای دارد در خانه می افتد و اصلاً حواس من به چیزی که نیست، نماز خواندن است!
این می شود إِذَا قَامُوا إِلَى الصَّلَاةِ قَامُوا كُسَالَىٰ؛ یعنی خواستم که نماز بخوانم، برخاستم که نماز بخوانم، اما برنخاستم! فکر کردم که ایستاده ام، اما خدا نگذاشت. إِنَّ الْمُنَافِقِينَ؛ منافقین کسانی هستند که با خدا خدعه می کنند، و خدا هم با ایشان خدعه می کند. سوال: آیا ما هم منافق هستیم؟ ما هم نمی توانیم نمازی بخوانیم، مثل نماز حافظ، که بگوییم “در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد!” چون موقع نماز همه چی در یاد ما می آید مگر خم ابروی یار! تازه ما در نماز تحمل برای فکر کردن به همه چیز پیدا می کنیم! و در نماز استعداد پیدا می کنیم و نقشه کشی می کنیم برای فردا و پس فردا و روزهای دیگر! تنها چیزی که حواس ما به آن نیست فقط نماز است! من فکر می کنم شاید یک درجه ای از درجات نفاق در وجود ما هم وجود دارد.
نفاق یعنی چه؟ و منافق یعنی چه کسی؟ منافق یعنی انسانی که دو رو است و دو چهره دارد. ما با خدا دو چهره عمل کرده ایم! می آییم نماز بخوانیم آنگاه می گوییم: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ، الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ، مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ، و بعد این جمله رو می گوییم: إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ، در حالی که داریم به خدا دروغ می گوییم! بلکه این کلمات رو فقط به ظاهر بر زبان خود جاری می کنیم ولی در واقع منافق هستیم که إِنَّ الْمُنَافِقِينَ يُخَادِعُونَ اللَّهَ وَهُوَ خَادِعُهُمْ وَإِذَا قَامُوا إِلَى الصَّلَاةِ قَامُوا كُسَالَىٰ.


داستان عبد و مولا


مطلب را تمام کنیم به این داستانی که مولوی مطرح می کند، گفت که: مولایی بود و عبدی داشت و زمانی مولا مجبور شد به کاری برود؛ قبل اذان صبح حرکت کردند و با عبد خود موقع اذان رسیدند به مسجد…؛ عبدِ مولا، به مولا گفت که به من اجازه بده بروم مسجد تا نماز بخوانم، شما همین جا بنشین، من الان بر می گردم؛ رفت در مسجد تا نماز بخواند، نمازِ مسجد تمام شد و همه¬ی مردم از مسجد خارج شدند، اما این عبد نیامد؛ او را صدا کرد که “خب چرا از مسجد بیرون نمی آیی؟ گفت که “همان کسی که نمی گذارد تو وارد مسجد شوی، همان شخص نمی گذارد که من از مسجد خارج شوم مولا به عبد گفت که کسی در مسجد نیست!
“گفت آخر مسجد اندر کس نماند”
هر که بود رفت …
“کیت وا می دارد آن جا کت نشاند”
چه کسی تو را آن جا نشانده است؟ و چه کسی است که نمی گذارد تو از آن جا خارج شوی، اصلاً کسی در مسجد نیست!
گفت آنکه بسته استت از برون بسته است او هم مرا در اندرون
گفت کسی هست که تو نمی بینی و آن شخص، همان شخصی است که نمی گذارد تو وارد مسجد شوی و نماز بخوانی! همان شخص است که دست و پای مرا بسته و نمی گذارد از مسجد خارج شوم!
آنک نگذارد تو را کایی درون می بنگذارد مرا کایم برون
انک نگذارد کزین سو پا نهی او بدین سو بست پای این رهی
ماهیان را بحر نگذارد برون خاکیان را بحر نگذارد درون
آب نمی گذارد که ماهی از دریا خارج شود و همان آب نمی گذارد که انسان خاکی وارد آب شود.
بعضی مواقع، خداوند مانع انسان ها می شود و نمی گذارد که وارد نماز شوند! و وارد این حقیقت شوند، نمی گذارد که این ها به مقام قامُوا إِلَي الصَّلاةِ برسند. امیرالمؤمنین فرمودند – حالا نام نبرم که بحث را خراب نکنم – فلانی نافجاً حضنیه بین نثیله و معتلفه یعنی دو پهلوی او از پرخوری باد کرده بود و همواره بین آشپزخانه و دستشویی سرگردان بود! یعنی انسانی که فقط می خورد و فقط تخلیه می کند – بین نثیله و معتلفه است، یعنی کل عمرش را بین آشپزخانه و دستشویی رفت و آمد کرده است – این شخص منافق است! این شخص إِذَا قَامُوا إِلَى الصَّلَاةِ قَامُوا كُسَالَىٰ، و نمی تواند به آن مقام اقامه¬ی نماز برسد…
که ان شاءالله جلسات آینده بیشتر پیرامون این موضوع صحبت خواهیم کرد.
و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته…

دیدگاه کاربران
  • mzl 30 مرداد 1399 / 5:34 ب.ظ

    بسیار عالی و لذت بخش
    خداوند عمر طولانی به همراه سلامتی و عزت به ایشون عطا بفرماید ان شاء الله
    ایکاش شرایطی فراهم بشه که قواعد قرانی هم که ایشون در برنامه یاد خدا مطرح میکنند در این سایت به صورت یکجا گردآوری بشه

  • حسن میرزایی 30 مرداد 1399 / 8:39 ب.ظ

    مظهرکامل است سیدنا
    عالم وعامل است سیدنا
    وصف این عظیمی تونتوانی
    درسیادت کامل است سیدنا

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

توسط
تومان