اولین دوره ی آموزش مجازی شرف النور (کلیک کنید)

صفات الهی (جلسه هشتم درس عقاید اسلامی)

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله و صلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین
ربِّ انطقنی بالهدی و الهمنی التقوی
قال الله الحکیم فی کتابه الکریم اَفی الله شک فاطر السماوات و الارض
بحث درباره ی خداشناسی است، در دنباله ی عرائض سابق من، به اینجا رسیدیم که تمام راه های عقلی و برهان های عقلی، از نظر استدلال ، به دور و تسلسل منتهی می شود و دور و تسسل نیز باطل است. بنابراین برای این جهان و برای ممکنات، یک خدایی، یک واجب الوجود، یک علت العلل، و نورالانوار، باید وجود داشته باشد.
درباره ی تسلسل و بطلان تسلسل در جلسات گذشته عرائضی تقدیم شد، ولی باز هم می بینم که یک اشاره دیگری داشته باشم، تا اینکه این مطلب جا بیفتد.
تسلسل یعنی یک سلسله ی بی نهایت؛ در این سلسله‌ی بی نهایت، فرض مسئله‌ی ما این است که همه آن ها ممکن الوجود هستند، ممکنات هستند – یعنی نبودند و شدند، هستی نداشتند و الان هستی دارند – این سلسله‌ی معلولات ما، و سلسله ی ممکنات ما، باید به یک خدایی و به یک واجب الوجودی برسد؛ چرا؟ چون این سلسله از نظر هستی خود اگر ممکن الوجود است، یعنی از خود هستی ندارد – مثل چه؟ مثل چای شیرین که شیرینی آن از خودش نیست، بلکه از شکر است، و یک شکری لازم دارد – بنابراین این ممکنات هستی شان از خودشان نیست، پس باید یک واجب الوجود داشته باشد. حال این واجب الوجود یا اینکه یکی از افراد این سلسله است، که مثال آن را زده ایم، در سلسله ی مردان، حلقه ی دهم آن را بیرون کشیدیم، و گفتیم این خدای سلسله است، و این سلسله‌ی ممکنات با این یکی ایجاد شده است، آنگاه ما می گوییم: این محال است…؛ چرا؟ چونکه فرض کردیم خود آن ممکن است. اگر بنا بود که این واجب الوجود باشد که دیگر حرفی نداریم؛ آنگاه خدایی هست و وجود این سلسله به خدای خود است؛ اما شما گفتید که این یکی هم در ضمن ممکنات است، بنابراین اگر بگویید که این واجب است پس این خلاف فرض است، چون فرض کردیم خود آن هم ممکن الوجود است.
می گویید: آقاجان این تتمه ی برهان است، که در بحث گذشته گفته نشد! می خواهم تتمه اش را بگویم که کاملاً ، بطلان تسلسل معلوم شود. می گوییم آقا جان! نمی خواهیم که این ممکنات ما و سلسله ی بی نهایت ما، خدایی و واجب الوجودی داشته باشد؛ مثلاً کمونیست است و می گوید اصلاً خدایی نیست، بلکه این سلسله بی نهایت است و خدایی هم در کار نیست؛ می گوییم آقا جان، این سلسله ی بی نهایت، همه “ممکن” بودند، بنابراین فرض کردیم که همه‌ی آن ها ممکن هستند؛ گفتیم ذات ممکن به چیست؟ این که نه وجودی دارد و نه عدمی؛ معنای امکان این است که، طرفین نسبت به وجود و عدم یکسان اند، به نحوی که اگر پیدا شد، می گوییم علت پیدا شدن آن چیست، و اگر هم معدوم شد می گوییم، علت آن چیست؟
شما می گویید: این ممکنات ما، خدایی ندارد یا واجب الوجود ندارد، پس می گوییم لازمه ی آن این است که این ممکنات همه معدوم باشند؛ چرا؟ چونکه ذات آن ها، معدوم است، چون عدم است. شما که می گویی خدایی در کار نیست، پس این موجوداتی که ذات آن ها عدم است، چه طوری پیدا شده اند؟ ممکنات ما چه طوری پیدا شدند؟ شما می گویید که خدایی در کار نیست، باشد!، پس لازم است که ممکنات، همه در ذات خود، معدوم باشند، و این خلاف فرض است، چون ما فرض کردیم همه ی آن ها موجود هستند. مردان، و سلسله ی مردها همه، موجود هستند؛ بنابراین وقتی گفتیم همه موجود هستند در حالی که شما می گویید خدایی ندارند، و این سلسله ی مردان، این سلسله ی مخلوقِ مردی، خالقی ندارد، لازمه ی آن این است که این سلسله، همه ی آن ها در عدم هستند و همه ی آن ها معدوم هستند؛ چون که ممکن الذات هستند، وقتی ممکن الذات شد، می شود معدوم…، چون که برای وجود خود علت می خواهد ، درحالی که این ها همه وجود دارند.
پس وجود داشتن آن ها، دلیل بر این است که یک موجِدی دارند، چون که ذات آن ها ممکن است، و آن ممکن الذات عدم و وجودش مساوی است، حال که موجود هستند باید یکی باشد که آن ها را ایجاد کرده باشد؛ و آن یکی کیست؟ خداوند متعال! او واجب الوجود است.
پس ما از راه بطلان تسلسل، ثابت کردیم که خدایی هست، البته این یک دلیلِ بطلان تسلسل است؛ دلیل دیگر آن، بطلان تسلسل از راه تطابق است، که قبلاً بیان آن گذشت: این که سلسله ی مردان، با سلسله ی زنان، دو تا سلسله داریم تا بی نهایت؛ ما ده تا از این سلسله را بر می داریم چون که، اول سلسله معلوم است، و آخر آن است که بی نهایت است، ما از این سلسله ی بی نهایتِ مردان ده تای آن را برمی داریم و این سلسله را درمقابل سلسله‌ی زنان می گذاریم، می گوییم خوب این سلسله با این سلسله ی دوم، مساوی هستند یا مساوی نیستند؟ از نظر بی نهایت، مساوی هستند، اما از اول که مساوی نیستند، بنابراین این سلسله ای که ده تا حلقه نقص دارد – ما ده تا مرد را از این سلسله گرفتیم – اگر با سلسله‌ی دیگر مساوی باشند لازم می آید که ناقص، با زائد یکی باشد، چون این سلسله ناقص است و سلسه ی دیگر کامل، پس لازم می آید که این ناقص، با این زائدی که الان ده تا اضافه دارد – ده تا خانم اضافه داریم در این سلسله – یکی باشد و این محال است، اجتماع نقیضین است – برگشتیم به “اجتماع نقیضین”- ؛ و این محال است؛ چرا؟ چون نمی شود که به این سلسله بگوییم هم زائد است هم ناقص است! پس ما از راه تطابق – یعنی این طبق این است ، که به آن می گویند، “من باب تفاعل و مطاوعه” است – به این می رسیم که لازم است، حال که در بدایه ی آن، این سلسله ی مردان ده تا کم دارد ، باید در آخر آن هم ده تا اضافه داشته باشد، تا مطابقت پیدا کند، چون که تطابق یعنی اینکه وقتی از سلسله ده تا جدا کردیم، آن را می آوریم پایین، تا با این یکی مطابق هم بگذاریم، حال که مطابق هم گذاشتیم، اول آن ها با هم یک شده است، اما آخرشان ده تا ناقص دارد، و آن سلسله ی دیگر ده تا زائد دارد، همین که گفتی ناقص و زائد، پس نهایت دارد! آنگاه ثبت المطلوب که این سلسله ی بی نهایت ما حتما باید “بی نهایت” داشته باشد؛ چرا؟ چون که اگر این طور نباشد، لازم است این سلسله ی ناقص با آن سلسله ی زائد یکی باشد، واین اجتماع نقیضین است، اجتماع ضدین است، و آن محال است؛ می شود زائد و لا زائد، ناقص و لاناقص و این محال است. لذا بطلان تسلسل اثبات می کند که تمام هستی، یک خدایی باید داشته باشد و یک واجب الوجود باید داشته باشد.
تفاوت راه متکلمان با فلاسفه این است که کلامیّون، وقتی که می خواهند اصول دین را ثابت کنند – که اولین اصل، توحید باشد – از دو راه ثابت می کنند: یک راه عقلی است که مثلِ فلاسفه و حکما است. حکما اصول دین را فقط از راه عقل ثابت می کنند، و کاری به نقل، قرآن و حدیث ندارند؛ ولی متکلمان می گویند خیر…، ما هم از راه عقل ثابت می کنیم و هم از راه نقل، لذا روایاتی را در این زمینه می آورند. حال چون می خواهیم راه متکلمان را هم طی کرده باشیم، از روایاتی را که در توحید و خداشناسی گفته شده است دو سه روایت را می خوانیم؛ البته ما خیلی روایات داریم، اصلاً نهج البلاغه کتاب توحید است! اولین خطبه ی نهج البلاغه توحید است، احادیث اهل بیت علیهم السلام، صحیفه ی سجادیه، ادعیه، مناجات، هیچکدام خالی از توحید نیست همه توحیدی است.
صاحب بحار الانوار، علامه مجلسی، در بحار الانوار جلد سوم، صفحه ی شانزدهم، باب سوم در اثبات صانع و استدلال عجائب صنع علی وجوده و
علمه و قدرته و سائر صفاته، در این باب از آیات قرآن شروع می کند، یکی از آیات خداوند متعال، که دلالت بر توحید می کند: قال سبحانه و تعالی الَّذِي ، کسی که، جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِرَاشًا، زمین را به منزله ی فرش برای شما قرار داده است، وَالسَّمَاءَ بِنَاءً، آسمان را برای شما به صورت ساختمانی آفریده است، وَأَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً ، از آسمان باران را نازل کرد، فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ ، این باران هم سبب رویش گیاهان و میوه ها و ثمرات شده است، ثمره به معنای میوه و شجره و امثال ذلک است، فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَكُمْ ۖ فَلَا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْدَادًا ، دیگر برای خدا شریکی قائل نباشید وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ .
إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ ؛ وَالْفُلْكِ ، یعنی کشتی، الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ ، که در دریا جریان دارد، بِمَا يَنْفَعُ النَّاسَ ، آن کشتی که به درد مردم می خورد، یعنی این که کشتی تجارت و امثال ذالک، وَمَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ مَاءٍ فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ، آسمانی که بارید و بارش آسمان نیز سبب حیاتِ زمین شده است، بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ ، باران، باد؛ باد و باران وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ ، همه که مسخَّر هستند، بَيْنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ، این ها همه آیات خداوند متعال می باشند، تا اینکه بدانند و آگاه شوند! لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ، عاقل شوند و امثال ذالک….
آیات دیگری نیز در این زمینه وجود دارد، سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا – این آیه ای است که دائما می خوانیم – سَنُرِيهِمْ ما نشان خواهیم داد، آيَاتِنَا فِي الآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ ، أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ ، آیا کافی نیست برای پروردگار شما، أَنَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ، که همه نشانه و شهادتی است که بر وحدانیت و احدیت خداوند متعال دارد، بنابراین آیا کفایت نمی کند پروردگار شما که همه چیز، علی کل شئ شهید، شاهد بر همه چیز است.
أَفِي اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ ، آیا در کسی که فاطر آسمان ها و زمین است شکّی وجود دارد؟! – یعنی از راه فطرت ما به خداوند متعال برسیم – اصلا شکی هست؟ غیر معقول است!
اما در احادیث…؛ قال رسول الله صل الله علیه و آله، من عرف نفسه فقد عرف ربه، هر کس خود را شناخت، خدای خود را شناخته است. سئل مولانا امیر المومنین، از آقا امیر المومنین سوال شده است که بِما عرفتَ ربَّك ، از چه راهی خدا را شناختی؟ – زیباست این حدیث – قال بفسخ العزائم؛ – این یک واقعیت است! – خدا را چگونه شناختی؟ دلیل فطری است، گفت من یک چیز هایی را که عزم می کنم که انجام دهم، ناگهان می بینم عزم من باز می شود، و نمی توانم به مقصود خود برسم، عزم یعنی بستنِ گره، این که من تصمیم بگیرم این کار را بکنم ناگهان یک حادثه ای می آید، چیزی می آید، که از تصمیم خودم منصرف می شوم؛ پس معلوم می شود، یک ید غیبی هست، یکی هست که مدبّر حال من است، بفَسخِ العَزم و نَقضِ الهَمّ، همتی کرده ام نقض شده، لما إن هَمَمتُ ، وقتی که همتی کرده ام، فحالَ بينى و بين همّى ، یک حایلی شد بین من و آن چه که قصد کرده ام و عزم کرده ام، و عزمتُ ، عزم کردم، فخالفَ القضاءُ عَزمى ، قضا و قدر مخالف عزم و تصمیم من شده است، فعلمتُ أن المدبّرَ غيرى، فهمیدم که یک مدبری دارم غیر از خودم، این طور نیست که خود من مدبر خودم باشم! بلکه یک مدبری هست و او خداوند متعال است.
سئل مولانا الصادق – حدیثی قشنگی است – قبلا هم این حدیث را گفته ام، سئل مولانا الصادق علیه السلام عن الله، از خدا پرسیدند از حضرت، فقال: لسائل، حضرت به سائل فرمودند هَلْ رَكِبْتَ سَفِينَةً قَطُّ، آیا سوار کشتی شده ای؟ قَالَ نَعَمْ ، عرض کرد بله یا ابن رسول الله قَالَ — علیه السلام – فَهَلْ كُسِرَتْ بِكَ ، آیا شده است که کشتی در اثر تلاطم شکسته شود؟ فَهَلْ كُسِرَتْ بِكَ حَيْثُ لاَ سَفِينَةَ تُنْجِيكَ، جایی که نه کشتی دیگری هست که تو را نجات بدهد، وَ لاَ سِبَاحَةَ تُغْنِيكَ ، نه اینکه شنایی بتواند تو را بی نیاز کند و سبب نجات تو باشد، نه کشتی هست و نه خودت می توانی؛ آیا شده برای شما چنین اتفاقی افتاده باشد؟ قَالَ نَعَمْ ، بله چنین چیزی هم اتفاق افتاده است، قَالَ علیه السلام فَهَلْ تَعَلَّقَ قَلْبُكَ ، آیا در آن حالی که تو بین مرگ و زندگی هستی، دلت به جایی رفت که تو را نجات بدهد؟ گفت بله! گفت: همان خدا است! – به این می گویند، خدا شناسی فطری – قَالَ فَهَلْ تَعَلَّقَ قَلْبُكَ هُنَاكَ أَنَّ شَيْئاً مِنَ اَلْأَشْيَاءِ قَادِرٌ ، یک چیزی هست که قادر است، عَلَى أَنْ يُخَلِّصَكَ مِنْ وَرْطَتِكَ، از این ورطه ایی که برای شما پیش آمده است، از این مشکلی که پیش آمده است، در دریای متلاطم، نه کشتی نجاتی نه اینکه هیچ چیزی نیست، فقط خودت هستی و کسی که تو را نجات بدهد؟ گفت بله…، گفت همان خداست، قَالَ نَعَمْ، قَالَ اَلصَّادِقُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَذَلِكَ اَلشَّيْءُ هُوَ اَللَّهُ ، همان خدا است، فَذَلِكَ اَلشَّيْءُ هُوَ اَللَّهُ اَلْقَادِرُ عَلَى اَلْإِنْجَاءِ حَيْثُ لاَ مُنْجِيَ وَ عَلَى اَلْإِغَاثَةِ حَيْثُ لاَ مُغِيثَ ، خداوندی است که شما را نجات می دهد، در جایی که نجات دهنده ی دیگری نیست، این راه هایی است که ما را به خدا می رساند.
حال بحث دیگری که به دنباله ی این بحث می آید “صفات الهی” است. خداوند متعال، یک ذاتی دارد و یک صفاتی دارد. بگذارید این را برای شما مقدمتاً بگویم چون که بحث مهمی است…، خداوند متعال که واجب الوجود است، و ما درباره ی آن بحث می کنیم – جلّ جلاله – این یک ذاتی دارد، یک صفاتی دارد و یک افعالی.
ذات مقدس الهی، به آن می گویند که “هو الهو” از نظر اصطلاح عرفانی، که در مورد ذات آن “لایعلم ما هو الا هو”، و یک خط قرمزی است برای ما، که حق نداریم درباره‌ی ذات الهی نه فکر کنیم و نه بحث کنیم؛ هر دوی آن ها ممنوع است چون در ذات خودم می توانم فکر بکنم، که من چه کسی هستم؟ ذات من چیست؟ حقیقت من چیست؟ حقیقت انسانی من چیست؟ من از کجا هستم؟ به کجا می روم؟ آقا امیر المومنین روحی له فداه فرمودند، رحم الله من عرف من این، الی این، فی این، خدا رحمت کند کسی که بداند از کجا آمده به کجا خواهد رفت، و الان چه کاره است؛ الان من چه کاره هستم؟ ازکجا هستم و به کجا می روم؟ از کجا به کجاست؟ اصلا مقصود چیست؟ مقصود این خلقت چیست؟ فلسفه این زندگی چیست؟ اصلاً برای چه آمده ام؟ با این مشکلاتی که در این زندگی دارم؟ هدف خلقت چیست؟ هدف خلقت خود بحثی دیگر است.
یعنی انسان متفکر است،می گوید “من فکر می کنم پس من هستم”، البته این را می گویند که دِکارت گفته است در حالی که این را ابو علی سینا گفته است،و قبل از دِکارت به قرن ها گفته شده است، و برای فلاسفه ی خودمان است، و برای غرب نیست که “من فکر می کنم پس من هستم”، خوب وقتی من فکر می کنم پس هستم، این هستی من از کجاست؟ به کجا خواهد رفت؟ مقصود چیست؟ حال که ذات خودم را می توانم درک کنم، آیا آن که من را آفریده، خالق من، آفریدگار من ، واجب الوجود من، آیا می توانم در ذات او فکر کنم می گوید نه! ممنوع الدخول است و حق نداری؛ چون همین که می خواهی در ذات خداوند فکر کنی، شما را به کفر می رساند! شما را به گمراهی و ضلال می برد، این مطلب از روایات های متعدد است؛ لذا می گویند خط قرمز است، ذات الهی خط قرمز است، شما حق نداری درباره ی ذات خدا فکر کنی، “لا یعلم ما هو الا هو”.
شما در باره ی تمام حقایق می توانی فکر کنی، حقایق آسمانی، حقایق زمینی، حقایق درخت، و حقایق آب، حقیقت آتش، به تمام حقایق می توانی فکر کنی، اما به “حقیقة الحقایق” که می رسی دیگر ممنوع است! چرا ممنوع است؟ چون که “حقیقة الحقایق” است، و اگر شما بخواهید به ذات خدا فکر کنید…- خوب گوش کنید- بگذارید مثالی بزنم…، اگر من بخواهم به ذات خدا برسم، یعنی این که ذات خدا را بدانم، لازمه اش این است که من محیط به ذات باشم
ببینید…، با یک توپ، مثال را نزدیک کنم…، – یعنی مطلب را با یک مثال نزدیک کنم، از باب تقریب المعقول بالمحسوس، از یک امر محسوس به یک امر عقلی می خواهیم برسیم – این توپ است، کسی که داخل توپ باشد، نمی تواند بداند خارج از توپ چه چیزی است…؛ اما کسی که خارج توپ است، می داند توپ چیست، و به حقیقت توپ می رسد؛ چرا؟ چون که احاطه دارد، می داند ذات توپ چیست…؛ به خاطر احاطه داشتن آن است. “محیط” یعنی احاطه کننده. یکی از اسماء الله “یا محیط” است، ولی بنده مخلوق و محاط هستم؛ خدا به من احاطه دارد، احاطه ی علمی، احاطه ی حیات و احاطه ی قدرت.
حال من می خواهم که ذات خدا را محاط قرار بدهم! اگر ذات خدا را محاط قرار بدهم، آنگاه من محیط می شوم و خداوند محاط؛ و این محال است. این محال است چون که من ذاتاً محاط هستم و او محیط است؛ من ممکن هستم و او واجب الوجود است؛ واجب الوجود باید محیط باشد و به ممکنات احاطه داشته باشد. پس منِ ممکن، نمی توانم ذاتِ علت العلل را علم پیدا کنم، ذات نور الانوار را بدانم که ذات خدا چیست؟ نمی توانم! زیرا این مطلب بر خلاف فرض است؛ فرض کردیم او محیط است و من محاط، او علت است و من معلول، پس معلول نمی تواند که به ذات علت علم پیدا کند و بفهمد که ذات علت من چیست؟ نمی تواند! اما علت می تواند ذات معلول را علم پیدا کند.
حال مثال ساده تری می زنیم: کسی که ماشینی را می سازد، ماشین نمی تواند بفهمد آن مهندس چه کاره است، اما مهندس می فهمد ماشین چه کاره است! – مثال قشنگی است — مهندس ماشین را می فهمد، اما آیا ماشین می تواند بفهمد مهندس چه کاره است؟ نه! یکی علت است و دیگری معلول؛ لذا، معلول نمی تواند به ذات معلول برسد، لذا درباره ی ذات الهی ما حق نداریم نه فکر کنیم و نه حرف بزنیم؛ ممنوع است؛ خط قرمز است.
علاوه بر ذات، ما یک صفاتی داریم، و یک افعالی؛ شما حق داری در افعال خدا فکر کنی…، خدا آسمان را آفرید، شما در آفریدن آسمان فکر کن! خدا ماه را آفرید، خورشید را آفرید…
در مقام فعل، یک فعلی از خداوند متعال صادر شده است، حال شما در مقام فعلِ خدا می توانی فکر کنی، فکر کن! اصلاً به ما گفته اند، أفَلَا یَتَدَبَّرُون، قرآن می گوید فکر کن! این آیات خدا را که می بینی روی آن فکر کن! تدبر کن!؛ تدبر یعنی فکر، “تدبر” از دُبُر گرفته شده است، دُبُر یعنی “پشت”؛ یعنی ببین من را…، شما این آیه ی ظاهر را ببین، آنگاه پشت آن را ببین! چون هر ظاهری یک باطن دارد، الان این دست من روبروی شما یک ظاهری دارد، اما پشت این ظاهر چیست؟ باطن است…، پس هر ظاهری باطنی دارد، می گوید شما از این ظاهر به باطن برو؛ در افعال خداوند متعال، از این آیات و نشانه ها به صاحب نشانه بروید، از این خانه ی کعبه برو به صاحبِ خانه ی کعبه – برو دنبال آن طواف کن! نه یک بار، نه دو بار، هفت بار، هفت روز، هفت سال، هفت آسمان هفت زمین، هفت… – به دنبال آن برو و در مقامِ فعلِ خداوند فکر کن! تا می توانی باید فکر کنی؛ اصلاً بهترین عبارت را امام رضا علیه السلام، فرمودند:” بهترین عبادت، تفکر در افعال الله است” در قدرت خدا است، در علم خدا؛ خدا عالم و قادر است؛ در افعال خدا فکر کن، در ذات خدا ممنوع است.
اما در صفات خدا، یک جاست که اجازه داری فکر کنی و یک جاست که اجازه نداری فکر کنی، و باز هم ممنوع است و حکم ذات را دارد؛ یعنی صفات خداوند متعال، در یک مرحله، حکم افعال را دارد و شما می توانی درباره‌ی آن فکر کنی، و در مرحله ی دیگر، حکم ذات را دارد و حق نداری درباره آن فکر کنی. بنابراین، حق تفکر و تدبر در ذات خداوند متعال را نداریم، که ذات خدا چیست؟ ممنوع است! اما در “افعال الله” تدبر و تفکر بسیار خوب و عالی است.
اما در مورد صفات الهی، صفات الهی بر دو قسم است: صفات ثبوتی، صفات سلبی؛ و صفات ثبوتی هم بر دو قسم است: یک صفاتِ ثبوتیِ ذاتی داریم و یک صفاتِ ثبوتیِ فعلی؛ یعنی چه؟ ببینید خداوند متعال “علم” است و “قدرت” است و “حیات”. این واجب الوجود، هم علم است، هم قدرت، و هم حیات؛ گذشتگان ما و علمای ما می گفته اند که صفات ذاتیِ خدا هفت عدد است، ولی بنده معتقدم – و در این کتاب هم نوشته ام – صفات ذاتی خدا سه عدد است و بقیه ی صفات به این صفات سه گانه می رسد؛ صفات ذاتی خداوند متعال، “علم” است و “قدرت” است و “حیات”.
ما شیعیان و تابعان مذهب اهل بیت علیهم الصلاة و السلام – و الحمد الله الذی جعلنا من المتسکین باهل البیت — بر خلاف اشاعره و معتزله، بالخصوص بر خلاف اشاعره، – هر چند معتزله هم با ما در این برنامه، یعنی در این مُعتَقَد و در این اعتقاد مشترک هستند -؛ ما می گوییم که صفات ذاتیِ خداوند متعال، عین ذات خدا است؛ اما اشاعره می گویند این هفت صفت، زائد بر ذات خداوندند.
در اسلام سه مکتب اصلی اعتقادی داریم؛ هفتاد و دو ملت هستند، اما سه مکتب اصلی داریم: یک مکتب، اهل بیت علیهم الصلاة و السلام که شیعیان امیر المومنین اند – انت و شیعتک من الفائزین -؛ یک مکتبی هم در قرن دوم ایجاد شد به نام “اشاعره”، و مکتب دیگر به نام معتزله است. حال قصه ی آن چه طوری است؟ اشعری کیست؟ معتزلی کیست؟ این را دیگر باید به تاریخ مراجعه کنید، چون بحثی است که ربطی به بحث اعتقادات ما ندارد و ازطرفی طرح آن تناسبی با وقت کمی که داریم – و چند قسمت دیگر هم بیشتر نمانده — ندارد؛ لذا نمی توانم وارد این بحث شوم، اما اجمال آن این است که سه مکتب در ذهن شما باشد: اشاعره، معتزله و امامیه که ما باشیم.
مکتب امامیه معتقدند که صفات الهی، صفات ذاتی، عین ذات خدا است، در حالی که اشاعره می گویند صفات زائد بر خداوند است؛ عالم است اما علم او غیر از ذات او است، و زائد بر ذات اوست. ما می گوییم اگر علم غیر از ذات باشد ، “تعدد قدما” لازم می آید، در حالی که “قدیم” باید یکی باشد، قدیم یکی است! و بقیه همه حادث اند؛ ما می گوییم وحده لا شریک له، در قِدَم، وحده لاشریک له، شما می گویید نه…، این خدا هم ذاتی دارد و هم علمی زائد بر ذات، قدرت انتساب بذاته، حیات انتساب بذاته، اراده انتصاب بذاته، متکلم انتساب بذات است، صادق انتصاب بذاته است، و این ها همه صفاتی است که زائد بر ذات است؛ می گوییم اگر این صفات انتساب بذاته شد، پس ما تعدد قدما داریم، صفات نیز باید قدیم باشند، چون ذات که قدیم است، پس صفت ها هم باید قدیم باشند، و تعدد قدما لازم می آید؛ تعدد قدما هم شرک است، وحده لا شریک له را هم نفی می کند؛ بنابراین ما می گوییم این صفاتِ ثبوتیِ ذاتی، عین ذاتِ خداوند متعال است؛ علم است و قدرت است، علمی که در آن جهلی نیست، قدرتی که عجزی در آن نیست، حیاتی که مرگی در آن نیست، و این عین ذات خداوند متعال است.
ذات چیست؟ نمی دانم! آیا می توانم به آن برسم؟ ممنوع است، خط قرمز است! آیا در صفات ذاتی می توانم فکر کنم؟ می گویند: نه! این منطقه حرام است، این منطقه ی محرَّم است، این مثل ذات است، و منظور آن علمی است که خداوند متعال باشد؛ علم خدا چیست؟ نمی توانی بگویی علم خدا چیست…، ممنوع است!
حال، در مورد صفات فعلیِ خدا مثل رازقیت – الله رازق — و دیگر صفاتِ ثبوتیِ فعلی، توضیح دهیم: رازق یعنی یَرزق و لا یَرزق، اما درباره ی علم، نمی توانید بگویید که خدا یَعلَم و لا یَعلَم، چون او علم محض است، جهلی در آن نیست، پس نمی توانید به خدا بگویید آیا خداوند متعال قادر بر این کار هست؟ و یا غیر قادر بر این کار است…؛ چرا؟ چون که قدرت، از صفات ذاتی خداوند متعال است؛ ولی در مورد رازقیت می توانی بگویی که خدا زید را روزی می دهد، و عَمرو را روزی نمی دهد – یرزق و لا یرزق — چون این صفت ثبوتی فعلی خداوند متعال است و این جایز است. در صفات فعلی خداوند متعال، حق تفکر داری و می توانی فکر کنی که این “یرزق و لا یرزق” چیست؟ “یحیی و ممیت” چیست؟
وقتی که قدرت بر مقدور، متعلق شود، آنگاه می شود قادر، چون خدا قدرت و قادر است….
و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته…

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

توسط
تومان