اولین دوره ی آموزش مجازی شرف النور (کلیک کنید)

راه های خداشناسی-راه عقل (درس عقاید اسلامی)

راه های خداشناسی-راه عقل
کارشناس: آیت الله سید عادل علوی (حفظه الله)
جلسه چهارم درس عقاید اسلامی

اعوذ بالله من شیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین والصلاه و سلام علی اشرف خلق الله سیدنا نبی المرسلین ابی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین و اللعن الدائم علی اعدائهم و منکری فضائلهم من الآن الی قیام یوم الدین
ربِّ اَنطِقنِی بالهُدَی و اَلهِمنِی التَّقوَی
قال الله الحکیم فی کتابه الکریم أَفِی اللّهِ شکٌّ فاطِر السَّماوات و الارض
سلام و درود بر شما عزیزان و بینندگان عزیز و ارجمند…
امیدوارم که موفق و مؤید باشید
می خواهیم بار دیگر با هم درباره اصول دین و معرفت دین، سخنی داشته باشیم….
اصول دین عبارت است از خداشناسی، پیامبر شناسی، عدل شناسی، امامت شناسی و معاد شناسی؛ این بدین معناست که باید این پنج اصل را، با برهان و دلیل قبول کنیم؛ یا اگر دیگران را به دین دعوت می‌کنیم، برای این کار باید حجتی، برهانی، و یک دلیل عقلی داشته باشیم.
این دلیلی که اقامه می شود بر سه قسم است: قسم اول این است که دلیل مورد نظر عقلی باشد، برهان عقلی، و استدلال عقلی است.- استدلال عقلی و برهان، عبارت است از قیاسی که دارای مقدماتی است به نام صغرا و کبرا و یک نتیجه؛ به این شکل از استدلال می گویند دلیل عقلی – که این مطلب در علم منطق خوانده می شود-.
قسم دوم دلیل، دلیل نقلی است که عبارت است از آیات قرآن و احادیث پیامبر اکرم و اهل بیت علیهم صلوات و السلام؛
یک قسم دیگر نیز داریم به نام دلیل عرفانی؛ آن هم از راه کشف و شهود است؛ از راه استدلال و برهان و عقل نیست، در آن صغرا و کبرا چیدن وجود ندارد؛ بلکه راه آن، دل را صاف کردن است و به حقیقت رسیدن. حال هر حقیقتی که باشد! این حقایق در ابتدا کشف و شهود حقایق تکوینی و حقایق الهی، از جمله توحید خدا، نبوت، امامت، عدل، و معاد است، سپس حقایق جهانی و حتی حقایق شرعی!
یعنی مطالب تکوینی و مطالب تشریعی ، هر کدام یک حقیقتی دارند، یعنی یک ظاهری دارند و یک باطنی دارند که ما می‌توانیم از راه باطن خودمان، به باطن این حقایق برسیم؛ یعنی از راه قلب خودمان و از راه صاف کردن دل، به جایی می‌رسیم که به این حقایق نائل شویم.
در این زمینه اختلافی وجود دارد که کدام راه برای رسیدن به حقیقت صحیح است؟ ما معتقدیم که همه ی این راه ها درست است، ولی هر کدام در مجال خود و در زمینه ی خود دلیلی است که باید این دلیل، ما را به مدلول خود برساند، و ما را به آنچه که اعتقاد داریم برساند، به طور مخصوص راجع به خداشناسی؛ چون که بحث اول ما خداشناسی است.
وقتی که می‌خواهیم راجع به خداشناسی استدلال کنیم، ابتدا از راه عقل باید استدلال کنیم از راه “خِرَد” و از راه برهان عقلی ؛ و بعد از آن، از راه کتاب و سنت – یعنی از کتاب و حدیث- هم استدلال می کنیم.راه دیگر از راه دل است…، آن هایی هم که اهل معرفت هستند – و به قول امروزی ها عرفا هستند- از راه قلب و از راه دل به حقیقت می رسند.
البته این راه هایی که برای شناخت گفته شده است، هر صنفی از دانشمندان، دنبال یکی از این راه ها رفته اند. مثلاً راه عقل و اندیشه و خردمندی، راه فلاسفه و حکما ست؛ راه نقل، راه فقیهان و محدثین است و متکلمین؛ راه دل و قلب، راه عرفا است، عارفان از این راه به حقیقتِ توحید، به حقیقتِ مبدا و معاد، می رسند، و به حقایق جهانی، از راه کشف و شهود می‌رسند.
در خداشناسی دو راه اساسی وجود دارد: یکی راه‌ حکما و فلاسفه است، و دیگری راه متکلمین؛ فرق آن هم معلوم شده است؛ راه حکما به این اعتبار است که دلیل آن ها و برهان آن ها عقلی است، ولی در راه متکلمان عقل کفایت نمی کند، و ایشان می گویند که باید عقل و نقل باهم باشند؛ این دو، جناحی — یعنی بال – است برای کسانی که می خواهند در آسمان معرفت پرواز کنند، حال چه متعلقِ معرفت، خدا شناسی باشد یا معرفت النفس باشد، یا اینکه پیامبر شناسی؛ خلاصه! هر معرفتی که باشد باید از این دو راه رفت؛ یکی از راه قرآن و دیگری از راه حدیث، و با این دو باید راه را طی کرد.
مطلب دوم این که در بحث گذشته عرض کردم که بهترین راه برای خداشناسی، راه فطرت است. خداوند متعال خالق است و فاطر، خداوند متعال مصور است و مبدع، از اسماء الله، یکی خالقیت او و مصوریت او است، تصویر کننده است، ابداع کننده است، آفریدگار است، یکی از این اسماء هم فاطریت است: فاطر السماوات و الارض؛ در اسماءالله الحسنی فرق بین خالق و فاطر چیست؟ فرق آن این است که خالق، آفریدگار بودن است — خالق، اسم فاعل از “خَلَقَ” است؛ خَلَقَ یعنی آفرید، فالله سبحان و تعالی، خالق است و آفریدگار- اما فاطر وقتی گفته می شود که کسی یک چیزی را خلق می کند و یک جهتی، یک هدفی، و یک غایتی به این آفریده می دهد، این جهت دادن به آفریده شده را می گویند فطرت و فاطریت.
مثال آن این است که “أسمَعِی” گفته بود: من فاطریت خدا را نفهمیدم تا وقتی که یک اعرابی – مرد عرب بادیه نشین – داشت چاهی می کند، بعد به او گفتم که برای چه این چاه را می کنی؟ گفت:فَطَرتُهُ لِیَشرِبَ النَّاس؛ کلمه ی فَطَرَ را آورد به معنای اینکه: من این زمین را شکافتم و چاهی را ساختم به خاطر اینکه مردم آب بخورند؛ پس فهمیدم معنای فطرت یعنی جهت دادن به هر چیزی که انسان می سازد.
وقتی که خداوند متعال این جهان را آفرید، به طور حتم یک هدفی دارد…! چون که حکیم است، و فاعل حکیم حتماً یک هدفی، برای خلق و آفریدن دارد؛ خب! حکمت خدا در خلق کردن چیست؟ این است که “همه بسوی او هستند”، و إن مِن شَیءٍ إلَّا یُسَبِّحُ بِحَمدِه، همه تسبیح گو هستند؛ یُسبِّح از سَبَحَ است، سبح، در زبان عرب به معنای شنا کردن است، یعنی تمام موجودات در واقع دارند شنا می کنند، و یک جهتی دارند که می خواهند به آن جهت برسند؛ همه دارند شنا می کنند که به کمال مطلق برسند-که او خداوند متعال است- لذا “من الله” و “الی الله” است، إنَّا لِلّه و إنَّا اِلیه راجعون؛ و أنَّ إلی ربِّکَ المُنتَهَی ؛ أنَّ الی ربک الرُّجعَی؛ اِلی الله تصیرُ الامور؛ همه ی این امور، همه ی این کارها، همه ی این خلق ها، و همه ی این آفریده ها، همگی در سیرشان، در تسبیحشان، و در حمد و ثنائشان، به سوی حق هستند؛ و زبان آن ها، زبان ثنای خداوند متعال می باشد. از این جهت به این فطرت می گویند.
از طرف دیگر انسان اشرف مخلوقات است – لَقَد کَرَّمنَا بَنِی ءَادَمَ – و گل سر سبد در بین تمام این خَلْق می باشد؛ و خداوند متعال می فرماید: من آنچه در آسمان و زمین است، و آنچه در این کائنات آفریده شده است را به خاطر تو – ای انسان!- خلق کردم، سَخَّرَ لکم ما فی السَّماواتِ و ما فی الارض؛ این یعنی همه در خدمت انسان است، تسخیر شده ی انسان است، یعنی انسان به تمامی موجودات سلطه دارد، و سلطه اش نیز با عقل و خرد است؛ لذا تمام این مخلوقات برای انسان آفریده شده است.
سوال: خود انسان برای چه کسی آفریده شده است؟
فطرت انسان می گوید: فِطرَتَ اللَّه الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ علیها، انسان برای خدا آفریده شده است یعنی تمام این خَلق، و تمام این زیبایی هایی که داریم می بینیم، همه ی این زیبایی ها برای انسان است؛ این جمال و جلال، و این کمال، در آفریده شده ها را، به خاطر تو آفریدم، ولی تو را برای چه کسی!؟
در حدیث قدسی آمده است که: خلقتُ الأشیاءَ من أجلکَ (لِأجلک) و خلقتُکَ من اجلی(لأجلی)، یعنی تو را به خاطر خودم خلق کردم و تو را می خوام خلیفه ی خود قرار بدهم. منِ خداوند متعال، دارای صفات الهی و أسماءُالحسنی هستم، و می خوام تجلی این اسماء و صفاتم را در یک مخلوق کامل قرار بدهم، که حامل اسم اعظم من باشد، و حامل تمام صفات من باشد، و این مخلوق کسی نیست جز انسان کامل، یعنی پیامبر اعظم که اول ما خلق الله نور نبیکم محمد صلی الله علیه و آله و سلم، اولین چیزی که آفریده شده است پیامبر اکرم می باشد و در زیارت جامعه کبیره داریم که بکم فتح اللّه و بکم یختم؛ اول و اخر در مخلوقات، حقیقت محمدیه است.
بنابراین تمام این خَلق به خاطر انسان آفریده شده اند، و انسان آفریده شده است به خاطر اینکه خلیفه ی خدا باشد، و در اسماء الله و در صفات الهی و در اخلاق الهی، جانشین خدا باشد، امام صادق علیه صلوات و السلام فرمود: تَخَلَّقوا باخلاق الله؛ لذا ما می خواهیم خدا را بشناسیم و بهترین راه برای خداشناسی فطرت ماست.
فطرت انسانی که همان فطرت الله است، بهترین راه برای خداشناسی است؛ ولی در عین حال بعضی فطرت پاک خود را با گناه ، با معصیت، با غفلت، با نادانی، با ظلم و جهل آلوده کرده اند ، که: کان الانسان ظلوماً جهولاً، یعنی انسان ستمگر بوده، انسان نادان بوده است. گاهی فطرت ما غبار آلود است و باید یک فوتی کرد! باید فطرتمان را به سلامت اول خودش برگرداند؛ چون که خداوند جمیل است و لا یصدر منه الا الجمیل.
آن فطرتی که خداوند متعال در انسان، آفریده است، یک فطرت پاک است، یک سرشت پاک است، یک سرشتی است که عاشق خداست، عاشق کمال مطلق خدا می باشد. هر کس در وجود خودش یک عشقی را پیدا می کند، یک محبتی را پیدا می کند که زیربنای محبت یا ریشه های این محبت، عبارت است از سه محبت ،سه حبّ، سه دوستی، و سه عشق: عشق به جمال، عشق به خیر، و عشق به کمال. هر انسانی در فطرت خودش چنین عشقی را می یابد و می خواهد که به کمال مطلق برسد.
بنابراین بهترین راه همان فطرت است. ولی در عین حال راه های دیگری هم گفته شده است که الطرق الی الله بعدد انفاس الخلایق یعنی راه هایی که شما را به خدا می رساند به اندازه نفس های تمام بشریت، و تمام خلایق از آدم تاخاتم و تا روز قیامت است. هر کسی برای خودش وبه اندازه ی خودش یک راهی دارد؛ ولی در عین حال علما فرموده اند که بعضی از راه ها، شاهراه است و ما باید این شاه راه ها را بدانیم.
یک راه های باریک و مختصری وجود دارد که برای عوام الناس است، اما از آن طرف یک راه برای خواص وجود دارد که زیر بنای آن دانش و علم است، زیربناش فقط دیدنی ها نیست، زیر بنای آن فکر است و اندیشه؛ – یک چیزی است که مربوط به ماورای طبیعت است، چیزی که مربوط به ماورای جهان طبیعی و ناسوتی ماست، و مربوط به عالم غیب است؛ ما از این راه ها هم باید برویم- به این راه ها می گویند راه های علمی، که از راه های علماست، و این راه ها را علما جمع آوری کردند که مهمترین راه های آن عبارت است از پنج راه.
جوان های عزیز…! ما می خواهیم این پنج راه را برای شما بگوییم:
راه اول راه برهان امکان است؛ که این، راه حکما و فلاسفه است.
بعد از آن راه برهان حدوث است، و به معنی حادث بودن جهان است؛ و این راهی است که برای متکلمان است.

یک راهی هم برای طبیعیون و اهل طبیعت است ،که عبارت است از راه برهان حرکت.
یک راه هم از راه برهان نظم است.
یک راه دیگر هم از راه برهان علت و معلول است.
این پنج راه، شاه راه هایی است که ما از آن برای اثبات صانع، و وجود حق، جل جلاله از راه عقل، استفاده می کنیم. پس بنابراین بحث ما در این پنج راهی خواهد بود که علما و بزرگان به ما نشان داده اند و اثبات این پنج راه، از راه عقل و اندیشه و خرد است.
خب! این پنج راهی را که میخواهیم از راه عقل ثابت کنیم همگی به یک قاعده ی عقلی می رسد؛ خوب گوش کنید که یک مطلب بسیار زیبا و زیربنایی برای تمام استدلال های عقلی ماست؛ بلکه برای تمام استدلال های نقلی در تمام علوم و فنون، و در هنر، و در علم و معرفت. اگر ما یک میلیون علم داشته باشیم که حضرت امیر فرمود: علَّمنی اَلفَ بابٍ مِن العلم فَفَتِح لی من کلِّ بابٍ الفَ باب، یعنی یک میلیون – بلکه بیشتر -علمی که از زمان آقا امیرالمومنین تا به کنون داریم، استدلال و برهان همگی این ها به یک قاعده یعقلی می رسد!
مرا ببخشید…، چون که عرب زبانم و متولد کاظمین هستم، از این نظر گاهی در بیانم ، کلمات عربی استفاده می کنم، ولی ان شاءالله مطلب به بینندگان عزیز رسیده باشد.
این قاعده ی عقلی که زیر بنای تمام استدلال های عقلی و نقلی است، و حتی استدلال های عرفانی – که از راه کشف و شهود است- در این ها همگی بر می گردد به یک قاعده عقلی؛ و آن قاعده این است که: “اجتماع نقیضین و ارتفاع نقیضین محال است” . خب! این به چه معناست؟ ما آنچه که در عالم هستی و وجود، داریم، عبارت است از اینکه هر چیزی یا “موجود” است یا “معدوم”؛ یعنی یا “وجود” است و هستی، یا نیستی است و “عدم”. پس ما یک وجود داریم و یک عدم .
می گویند شما هر استدلالی که برای چیزی می خواهی بکنی، اگر برهان اقامه شد و اگر شما آن برهان را نپذیری، کار به جایی می رسد که یا اجتماع نقیضین پیش می آید و یا ارتفاع نقیضین. “نقیضین” یعنی باهم تناقض دارند. خب! این یک بحث منطقی است و باید زیر بنای منطقی لازم آن را داشته باشید؛ جوان های عزیز باید کمی منطق خوانده باشید.
تقابلی که بین دو مفهوم متباین – که با یکدیگر تباین دارند- چهار نوع است، یکی تقابل “ضِدَّین” است و یکی تقابل “تناقض” است. فرق آن ها چیست؟ ضدین برای دو امر وجودی است که هرگز آن دو امر، دریک جا، و در یک زمان، و از یک جهت جمع نمی‌شوند، مثل سیاهی و سفیدی، سیاهی و سفیدی دو ضدند، چون سیاهی و سفیدی وجود دارند ولی با هم جمع نمی شوند، و بین آن ها یک تنافر وجود دارد؛ پس این می شود ضدین!
“نقیضَین” عبارت است از دو امر، که یکی وجودی است و دیگری امر عدمی است، که لا یجتمعان و لا یرتفعان جمع نمی شوند و رفع هم نمی شوند؛ مثل چه؟ مثلا این گل! این گل یا “انسان” است و یا “لا انسان” است. الان این گل “لا انسان” است، انسان که نیست! گل است دیگر!. بنابرین هر چیزی یا گل است یا اینکه گل نیست…، شما نمی توانید بگویید که این شیء ، هم گل است و هم گل نیست! می گوییم که این مطلب جایز نیست. چرا این را می گوییم؟ چون که “اجتماع نقیضین است”، چون بین هست و نیست، تناقض وجود دارد…، این شیء یا گل است یا گل نیست، یا انسان است یا لا انسان است- یعنی انسان نیست- . می گویید که این شیء هم گل است، و هم “لا گل”- غیر گل-، آنگاه ما می گوییم که این اجتماع نقیضین است و درست نیست ، یا اینکه می گویید که هر دوی آن ها نیست! یعنی این شیء، “گل” نیست و “غیر گل” هم نیست — یعنی نفیِ نفی- آنگاه می گوییم که این هم جایز نیست؛ چون این حالت می شود “ارتفاع نقیضین” و این چیز هایی که با هم تناقض دارند و دو چیزی که نقیض یکدیگرند را اگر بخواهی نفی کنی، این مسئله به طور عقلی ممکن نیست. بنابراین نه اجتماع نقیضین ممکن است و نه ارتفاع نقیضین ممکن. این یک قاعده است.
در تمام استدلال هایی که به خصوص در توحید و خداشناسی خواهد آمد، طرف ما کمونیست است و می گوید که خدایی وجود ندارد؛ و من باید با یک دلیل عقلی که عقل او هم حکم کند مسئله را برای او اثبات کنم – اگر چه عقل او و ایمان او به حسیات و تجربیات باور دارد و می گوید که من مجردات را قبول ندارم، ولی در عین حال- ، من از راه حسیاتی که خود او به آن ایمان دارد، و از راه همین قاعده که “اجتماع نقیضین محال و ارتفاع نقیضین محال است” برایش مسئله را ثابت می کنم.
بگذارید که این داستانی به ذهنم آمد را برای شما بگویم – خیلی زیباست- آیت اللّه خویی -خدا رحمتش کند- یک روز یک کمونیست آمد پیش او و گفت آقا! گفت: بله… ،گفت: “لنین” و “استالین” گفته اند که اجتماع نقیضین محال نیست و می شود که باهم جمع کرد! آقای خوئی گفت: درست است!
آن شخص گفت: ولی شما می گویید که اجتماع نقیضین محال است!،آقای خوئی گفت که این هم درست است…! کمونیست گفت: این که نمی شود!! گفت: پس مطلب ثابت شد.
بار دیگر می گویم قصه را: کمونیست گفت: “لنین” گفته است که اجتماع نقیضین جایز است و عقلاً محال نیست — بر اساس همان بحث دیالکتیکی که دارند- و می شود که آن ها را در یک جا و در یک زمان جمع کرد، آقای خوئی گفت: بله، فرمایشات او درست است!، گفت: خب شما چه می گویید؟ آقای خوئی گفت: ما می گوییم که اجتماع نقیضین محال است!، او گفت: اینکه نمی شود!! گفت: پس ثَبَتَ المطلوب — خواسته ی ما ثابت شد- چون که الان بین حرف من و شما تناقض وجود آمد، و شما می گویی که نمی شود حرف هر دوی ما درست باشد؛ پس این دلیل است برای این که اجتماع نقیضین و ارتفاع نقیضین محال باشد.
لذا زیر بنای تمام استدلال های عقلی ما چه در هنر و چه در کارهای اجتماعی ما، و در کارهای مردمی، وقتی که شما مثلا در بازار بحث می کنید ، در مقام استدلال باید طرف مقابل را به جایی برسانید که اجتماع نقیضین و ارتفاع نقیضین محال شود ، و این زیربنای تمام استدلال های ماست.
حال یک قاعده دیگر هم داریم که تمام استدلال های عقلی و دلیل های عقلی ما، روی این قاعده پیاده می شود و آن ابطال دور و تسلسل است . ما یک “دور” داریم، و یک تسلسل؛ و می گویند که دور و تسلسل باطل است….
این را داشته باشید تا ان شاءالله در بحث دیگر و در جلسه ی دیگر تفسیر این مطلب را بگوییم…
و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

توسط
تومان