اولین دوره ی آموزش مجازی شرف النور (کلیک کنید)

راه های خداشناسی – برهان امکان (جلسه پنجم درس عقاید اسلامی)

راه های خداشناسی – برهان امکان
کارشناس: آیت الله سید عادل علوی (حفظه الله)
جلسه پنجم درس عقاید اسلامی

دانلود صوت

*** این متن توسط واحد پژوهش مؤسسه ی شرف النور ویرایش شده است ***
اعوذبالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و الصلاة و السلام علی اشرف خلق الله سیدالانبیاء و المرسلین ابوالقاسم محمد و علی اله الطیبین الطاهرین
رب انطقنی بالهدی و الهمنی التقوی
قال الله تعالی فی کتابه الکریم: سنریهم ایاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق؛ صدق الله العلی العظیم.
السلام علیکم و رحمت الله و برکاته….
در دنباله ی عرائض سابق، بحث درباره ی اصول دین است و اعتقادات؛ و اولین اصل، اصل توحید است و خدا شناسی است؛ برای خداشناسی راه هایی داریم که با طی کردن این راه ها ما به خدا می رسیم. و اینکه خدا “ثابت شده” است و ثبوت دارد، ولی برای کسانی که به حق کافرند، یا به خدا مشرک هستند، یا اینکه منکر خداوند متعال هستند، او را انکار می کنند و می گویند که خدایی درکار نیست و هر چه هست، طبیعت است وماده…؛ این ها باید از راه برهان عقلی برایشان ثابت شود که خدایی وجود دارد.
خداوند متعال هم برای اثبات خودش چنین راه هایی را گذاشته است و چنین راهنماهایی گذاشته که ما را به خودش می رسانند، سَنُرِیهِم ءَایَاتِنا، ما نشان می دهیم به آنان نشانه ی های خود را. علاوه بر این آیات ما، بر ما دلالت می کند، و دلالت می کند بر اینکه ما حق هستیم و این آسمان و زمین به باطل ساخته نشده است! بلکه به حق آفریده شده است، سنریهم ءایاتنا فی الافاق و فی انفسهم؛ اشاره به آیات آفاقی و آیات انفسی دارد – آیات، یعنی علامت و نشانه — یعنی نشانه هایی است که ما را نشان می دهد، حق را نشان می دهد. یعنی این نشانه ها را به آنان نشان خواهیم داد؛و خداوند متعال همین کار را کرد….
ولی در عین حال راه هایی عقلی داریم که ما را به خدا می رساند و در نتیجه ما خداشناس می شویم. در واقع اصلِ خداشناسی به فطرت ما است؛ ولی این فطرت، گاهی نیاز به یک نیروی بیرونی دارد؛ فطرت نیروی داخلی ماست، فطرت ما، ما را به خدا می رساند، ولی گاهی این نیروی داخلیِ ما، نیاز به یک نیروی خارجی هم دارد و نیروی خارجی عبارت است از همان دلیل عقلی ما…؛ این برهان و دلیل عقلی، در واقع مکمل ،محرک ،و یک نیرو ساز برای درون ما خواهد بود. یعنی اینکه من در فطرتم بگویم خدا هست.
ولی گاهی شیطان کار می کند – شیاطین جن و انس، مثلا کمونیست می گوید خدا وجود ندارد — و خلاصه، گاهی فطرت ما را کم نیرو می کند و گاهی می خواهد خاموش شود، در این هنگام نیاز به یک نیرو دارد.
مثل موبایلی است که دارد خاموش می شود و نیاز به برق دارد، نیاز به یک شارژی دارد؛ در واقع این دلیل های عقلیِ خارجی، شارژی است برای فطرت ما، که از این برهانِ عقلی، قوی شود، و توحیدِ فطریِ ما قوی شود، بنابراین می خواهیم راه هایی که برای خداشناسی گفته شده را ، به زبان ساده بیان کنم. البته این مطالب علمی است و کمی نیاز به زیر بنای علمی دارد، حال چه از طلاب حوزه باشید، و چه از طلاب دانشگاه، فرق نمی کند، یک مطالبی است که معمولا در حوزه گفته می شود، و یا در دانشگاه ها گفته می شود که مطالبی علمی است که سعی می کنم با زبان ساده آن ها را بیان کنم؛ ان شاءالله بیشتر جوان ها استفاده کنند… .
یکی از راه های خداشناسی راه فلاسفه است. چه در قدیم و چه اکنون ،چه در شرق و چه غرب، فلاسفه ی شرق و غرب و گذشته و حال و حتی آینده که الان ما هستیم ،و داریم برای آیندگان می گوییم. این ها یک راه دارند برای خداشناسی به نام راه امکان؛ راه امکان چیست؟ می گویند یک مسئله ی بدیهی و ضروری وجود دارد که یک چیزی، و یک موجودی در برابر دیدگان من است ،در حیطه ی محسوسات و حواس پنجگانه ی من است. مثلا من یک گلی دارم در اینجا می بینم، و لمسش می کنم، بویش می کنم، استشمامش می کنم، آن را می چِشَم؛ حاصل اینکه یک محسوسی در مقابل من است که از راه حواس پنجگانه آن را درک می کنم ، و می گویم این گل است؛ آنگاه می گویم این مطلب که الان هست، امری ضروری است ، و نمی توان آن را انکار کرد. “دکارت” می گوید من فکر می کنم پس من هستم!، نمی توانم بگویم که من فکر نمی کنم! ،چون این یک امر بدیهی است، و برای خودم امری وجدانی و یافتنی است – که من الان دارم فکر می کنم پس من هستم -.
این گل روبروی من است؛ نمی توانم انکارش کنم چون یک امرحسی است که الان وجود دارد.
می گویم اینکه گلی روبروی من وجود دارد، وجودش از کجاست؟، می گویند که، مفهومِ وجود — وجود یعنی هستی، و مفهوم یعنی آن چه در ذهن من است — مفهومی که در ذهن من است و من الان دارم آن را درک می کنم، سه حالت دارد؛ در واقع مفهوم وجود، سه حالت بیشتر ندارد: یا این مفهومِ وجودِ من، واجبُ الوجود است، یا ممکن الوجود است و یا ممتنع الوجود؛ این یک اصطلاح حوزوی است، به زبان ساده اش چه می شود؟ واجب الوجود یعنی:این گل وجودش از ذاتِ خودش است ، وجودش ضروری است؛ و کسی گل را بوجود نیاورده است، خودش، خودش را بوجود آورده است، به عبارت بهتر نه اینکه خودش را به وجود آورده باشد ،بلکه در اصل خودش، وجودش ضروری است! پس واجب الوجود است، واجب، یعنی ضروری، این شیء واجب الوجود است یعنی وجودش ضروری، این می شود واجب الوجود .
حال یک وقت می گوییم که این شیء ممکن الوجود است، ممکن یعنی چه؟ “الوجود” دارای دو بال است – من در بحث سابقم گفتم “جناح” یکی از دوستانِ حاضر گفت،”جناح” عربی است و در فارسی می شود “بال” – این جناح یا این دو بال عبارت است از وجود و عدم؛ جایی که وجود و عدم، نسبت به چیزی که الان موجود است ، “مساوی الطرفین” باشد، و نسبت به دو طرف تساوی دارد؛ به این می گویند “ممکن الوجود”.
الان این گل گر چه جلوی من هست و وجود دارد، ولی قبلا که نبود! قبلا در حدِّ امکان بود، یعنی در حد وجود و عدم، نه وجود داشت، و نه عدم داشت، متساوی الطرفین بود، اگر وجود پیدا کرد ،یک علت وجودی دارد.
علت وجودی چیست؟، از کجا پیداشد؟؛ اگر هم عدم شد، نفی شد، می گوییم عدمش از کجاست؟ می گوییم علتش از کجاست؟ علت عدمی آن چیست؟ چرا معدوم شد؟ این که الان بود، چرا الان نبود شد؟
همان طور که گفتیم این یک امر وجدانی و بدیهی و ضروری است که من فکر می کنم، پس من هستم. من که هستم، هستیِ من، یا واجب الوجود است، یا ممکن الوجود. ممکن الوجود یعنی چه؟ یعنی اینکه بود و نبود من، یکی بود؛ اگر “بود” شدم، یک علتی می خواهد، و اگر “نبود” شدم، باز هم یک علتی می خواهد. خلاصه در بود و نبودِ من، وجود علتی لازم است، به چنین موجودی می گویند “ممکن الوجود”.
ام وجود گاهی ممتنع است؛ “ممتنع الوجود” یعنی چه؟ یعنی اینکه وجود آن ممکن نیست و محال است؛ مثل “شریک الباری” اینکه خداوندِ متعال، شریک داشته باشد، اما این محال است! ،ممتنع الوجود است!. حال ما با ممتنع الوجود کاری نداریم؛ ما می خواهیم از آنچه که در مقابل ما وجود دارد،به خدا برسی؛ یعنی از تمام موجوداتی که الان دراطراف من هست، که تمامشان آیات حق اند؛ یعنی تمامشان من را به خدا می رسانند ،به چه دلیل؟ با دلیل امکان ،امکانِ دلیلی یعنی چه؟ و دلیلِ ممکن یعنی چه؟ می گویم این که روبروی من موجود است، یا واجب الوجود است و یا ممکن الوجود، اگر واجب الوجود است ،که ثَبَتَ المَطلُوب چون ما یک چیزی داریم که وجودش ضروری است و از جای دیگر وجود خود را نگرفته است،و وجودش از ذات خودش است؛ و آن واجب الوجود، کسی نیست جزخداوند متعال، یعنی “اللّه”، الله واجب الوجود است. واجب الوجود یعنی اینکه وجودش ضروری و بدیهی است و قابل دارا بودن علت نیست، چون علت بَردار نیست.
بگذارید با یک مثال ساده بگویم: این که می گویند “ضروری” ، این یعنی چه؟ ببینید ما الان می گوییم که مثلا این غذا چرب است، می گوییم خوب چربی آن از چیست؟ می گوییم از روغن است ، روغن به آن خورده است و چرب شده؛ بعد می گوییم خوب این روغن که چرب است، چربیِ روغن از کجاست؟ می گویند آقاجان! این ذاتی آن است، چربیِ روغن، برای روغن، ذاتی است ،و “ذات لایُعَلَّل”،یعنی ذاتی، دیگر قابل تعلیل و علت نیست،که شما دنبال علتش می گردید.
مثال دیگر: می گوییم این چای شیرین است،چرا؟می گویند آقا شکر دارد!، می گوییم خوب شیرینیِ شکر، از کجاست؟ می گویند شیرینیِ شکر، ذات شکر است! ،و ذات لایُعَلَّل است ، یعنی ذاتی،قابل تعلیل نیست، چون که ذاتش است.
وجود خداوند متعال نسبت به مخلوقات هم همین است، ما می گوییم تمام این مخلوقات، آفریدگارش کیست؟ خداوندِ متعال است؛ می گویی خوب!خدا را چه کسی آفریده است؟ – جوان ها می پرسند دیگر! خدا که من را آفرید، خدا را چه کسی آفرید؟! — می گوید: ببین آقاجان! آفریدگارِ خدا، ذاتِ خدا است ، و قابل علت نیست، چون که او علت العلل است، او اولین علت است ، او سر سلسله ی علت ها است، یعنی تمام این معلولات و عللی که در هستی وجود دارد، همه بر می گردد به علتِ اولی، که خداوندِ متعال است، آن که وجودش ضروری است، او واجب الوجود است.
با این حال می گوید: “آقا جان! من این را قبول ندارم!؛ خوب باشد…، اگر قبول نداری پس بر می گردیم به مثال خودمان، مثال ساده ی گل ! می گوییم: ای گل! تو که قبلا نبوده ای، ولی الان هستی…، این هستیِ تو از کجا است؟ این گل می گوید خوب من که به وجود آمدم، یکی دیگر هست که مرا به وجود آورده است…،- می گوییم سؤال اینجا است! – آن یکی دیگر چه کسی است؟ گل می گوید من که نبودمT یک کشاورز من را به وجود آورده است — البته این مثال است – ، می گوییم خوب! این کشاورز از کجا آمده؟، چه کسی کشاورز را به وجود آورد؟ ،چون کشاورز هم مثل همین گل،ممکن الوجود است، او هم باید یک علتی داشته باشد؛ اگر بگویید آنکه این گل را به وجود آورده دیگر نیاز به علت ندارد، و او علت اولی است، پس ما می گوییم که “ثَبَتَ المَطلُوب” که او خداست!
باز با این حال می گویید که نه! او باز هم علتی دارد!. ما بر می گردیم به این گل عزیز، این گل یک مُوجِدی دارد- یعنی کسی که این گل را به وجود آورده باشد- پس می گوییم آنکه گل را به وجود آورده است او از کجا آمده؟، وجود او از کیست؟، می گوید آقا جان! وجود او از یک علتِ دیگر است، می گوییم خوب، پس این شد معلول!، و یک علت دیگری آمد، آن علت هم شد معلول برای یک علت دیگر؛ این علتِ دیگر، خالی از دو حال نیست، – خوب گوش کنید – ، این علت دوم، الان معلول است، مخلوق است، یعنی خالق گل باز هم مخلوق است…
گفتید که واجب الوجود نیست، خالق نیست، می گوییم خوب اگر خدا نیست پس حتما مخلوق است، معلول است و یک علتی دارد. می رویم سراغ علت دومی…، می گوییم این علت دومی از کجا آمده؟ این علت دوم، یا از خود گل آمده و یا از علت چهارم آمده است، به عبارت دیگر از دو حال خارج نیست: یا علت دوم، برگشتش به گل است، پس می گوییم :”گل است که علت دوم را به وجود آورده است، اما در این صورت می گوییم که “هذا دورٌ”، عرب می گوید “هذا دورٌ”،یعنی این دور است، و دور هم باطل است.
حال دلیل بطلان آن — دور – را می گوییم؛ بنابراین این گل یک علتی دارد، آن علت هم یک علت دیگری دارد، و اگر آن علت دوم برگشتش به معلول باشد، آن علت دوم معلول این گل می شود، و گل هم علت و هم معلول می شود! معلول برای علت اول، و علت برای علت دوم! در نتیجه این هم معلول است و هم علت، این “دور” است – دور از دایره است — و این فرض لازمه اش اجتماع نقیضین است که محال است چون یک شیء نمی تواند هم علت خودش باشد و معلول خود.
حال با زبان ریاضی : به عناون مثال فرض کنیم الف متوقف است بر ب، وجود الف به وجود ب وابسته است، و اگر ب نبود الف در کار نبود، من می گویم وجود ب از کجا است؟،می گویید وجود ب بر الف است، می گویید آقا این دور است، و دور هم باطل است، آنگاه می گویید وجود الف به وجود حرف جیم است، می گویید خوب حرف جیم کجاست؟، حرف جیم از خود الف است، می گوید باز هم این دور است منتها دور،به شکل دوم است؛ سپس می گویید آقاجان! جیم متوقف برحرف دال است، می گوییم خوب!، این حرف دال از کجا آمده است؟، یا برگشت آن باز هم به اولی است و یا اینکه بگوییم بی نهایت است!، که بی نهایت می شود “تسلسل”.
اگر بگویی این موجودات، علت و معلول هستند واین علت و معلول، همین طور تا بی نهایت می روند — مانند این مثال: تخم مرغ از مرغ است، و مرغ از تخم مرغ، حال کدام اول است؟، مرغ از تخم مرغ است، خوب تخم مرغ از کجاست؟ ،می گوید از مرغ است، و همین طور تا بی نهایت!- ،می گوییم آقاجان! این بی نهایت، تسلسل است، و تسلسل باطل است…
پس معلوم شد که ما از راه “دلیل امکان” می رسیم به “تسلسل و دور”، تسلسل ودور هم باطل است. حال “دور” بر دو قسم است: یک دور علّی داریم که باطل است، و یک دور “توقفی” داریم که باطل نیست، مثال آن ساده است، دور توقفی مثل درختی است که دارد می افتد و یک درختی هم از این طرف دارد می افتد، این ها وقتی که می خواهند بیفتند، به هم دیگر می رسند و برخورد می کنند و دیگر ساقط نمی شوند، بلکه به هم دیگر تکیه می کنند، این تکیه کردن آن ها به هم دور است، چون این درخت الان بر زمین نیفتاد، زیرا درخت اول حامی او بود و نگذاشت که بیفتد ، می گوید خوب این درخت بنا است بیفتد، ولی این درخت حامی آن شد و از طرف دیگر درخت دیگر به این درخت تکیه کرد ونیفتاد ،پس درخت راست، حامیِ درخت چپ است و درخت چپ حامیِ درخت راست؛ این می شود “دورِ توقفی” ، این را می گویند که اشکالی ندارد و در عالم خارج هم اتفاق افتاده است.
اما “دور علِّی” چیست؟ دور علّی، بین علت و معلول است، مثلا ما می گوییم که وجودِ درخت از کجا آمده است؟، می گوید از این درخت آمده، و این درخت اولی از درخت دومی است، می گوییم خوب! درخت دوم از کجا آمده است، می گوید از درخت اول آمده است؛ بدین معنا ، اگر درخت اول نباشد درخت دوم نخواهد بود، و این می شود “دور علِّی”،یعنی بین علت ومعلول است. اگر درخت اول نباشد، درخت دوم نخواهد بود و می شود دور علّی، این دور علّی باطل است! چرا ؟ چون که برگشت آن به آن قاعده ای است که عرض کردم ” اجتماع و ارتفاع نقیضین محال است”.
می گوییم آقاجان! حرف الف ،متوقف برحرف ب است،خوب حرف ب ازکجاست؟ از همین حرف الف است، می گوییم خوب لازمه اش این است که الف هم وجود داشته باشد و هم وجود نداشته باشد، یعنی در یک آن الف، هم هست و هم نیست ،چرا؟ نیست، چون که متوقف بر وجودِ حرف ب است؛ هست، به خاطر اینکه حرف ب آن را قبلاً ایجاد کرده است. پس حرف الف هم هست وهم نیست! هست و نیست یعنی “اجتماع نقیضین” و هذا محالٌ، این محال است. این تالی فاسد اول آن بود
اما تالی فاسد دوم به هم خوردن تقدم و تاخر است، این الف، الان به اعتبار این که علت حرف ب است و مقدم بر حرف ب است، و از طرفی به اعتبار اینکه حرف ب آن را، به وجود آورده است، آنگاه می شود متأخر ،از نظر اینکه معلول از لحاظ علِّی متاخر بر علت خود است، لذا حرف الف هم متقدم است چون علت است و هم متقدم است چون معلول است، پس هم متاخر است و هم متقدم، و هذا اجتماع نقیضین!، چون متقدم و متاخر یعنی متقدم و لا متقدم! و نمی شود در یک آن هر دو باشد! یا اینکه ارتفاع نقیضین شود یعنی نه متقدم و نه لا متقدم؛
پس این قاعده بر قرار است که ” اجتماع نقیضین و ارتفاع نقیضین محال است” و همانطور که گفته اند این قاعده “ابده البدیهیات” است و بهترین بدیهیات عقلی ما همین قاعده است…
امیدوارم که توانسته باشم مطلب را به شما برسانم….
خدا نگهدار…

دانلود متن سخنرانی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

توسط
تومان